بعد از قبولی درکلاس پنجم برای ثبت نام در مدرسه راهنمایی گرفتار مشکل شدیم.
مدرسه راهنمایی پسرانه ایی که نزدیک کفیشه است، مرکز بچه های شیطون به معنای واقعی کلمه است.
یه مدرسه ی بسیار بزرگ بنام قاضی نوری.
بچه ها براش شعر ساخته بودن؛
قاضی گدا با دله اش
خدا زده تو کله اش
حیاطش تقریبا به وسعت ۲ تا زمین فوتبال و آسفالاز هر پایه ۱۵ کلاس داره.
کلاس اول راهنمایی ۱۵ تا دوم ۱۵ تا سوم هم ۱۵ تا.
دیوار به دیوار مدرسه ی ما، هنرستان صنعتی است و بعدش دبیرستان دخترونه ی سپهر که اونها هم خیلی بزرگ هستن.
روبروی مدرسه ما، دبیرستان دخترونه ی بهار.
توی یه محدوده نسبتا کوچک ۱۲-۱۰ تا دبستان و راهنمایی و دبیرستان دخترونه و پسرونه کنار هم، زنگ آخر را که میزنند یه فستیوال تمام عیار برپا میشه.
دبیرستان جاوید و سپهر و دکتر فلاح و سینا و هنرستان و فارابی و قاضی نوری و چندتای دیگه که فراموش کردم.
روز اول و بقول اون روزها کلاس بندی بخیال اینکه حالا دیگه بزرگ شدم، با یه پیراهن سفید و شلوارک مشکی و کفش ورنی براق(لباس فرم دبستان کسری)و سامسونتی که همه کتابها و دفترهام را توش گذاشته بودم، وارد حیاط مدرسه شدم.
به محض ورود به حیاط و رودر رو شدن با دانش آموزان متوجه شدم تیپ و لباسم هیچ سنخیتی با همکلاسها و بروبچه ها نداره.
صف بستیم و بعلت کوتاهی قد، مثل همیشه نفر اول صف ایستادم. سامسونت را کنار پام گذاشتم و نفر پشت سری چند مرتبه با نوک پا سامسونتم را سرنگون کرد!!!
با صف بطرف کلاس حرکت کردیم، وارد کلاس شدیم، بوضوح خنده تمسخرآمیز همکلاسها را میبینم.
نیمکت اول نشستم. سامسونتم توی نیمکت جا نمیشه، گذاشتمش روی زمین کنار نیمکت.
برپا…
برجا…
خانم معلم وارد کلاس شد. خودش را معرفی کرد، معلم ریاضیات است.
خانم معلم هم یه چیزیش میشه گاهی یه نگاهی به من میکنه و پوزخندی میزنه.
کلاس ساکته و خانم معلم در حال قدم زدن توی کلاس برامون صحبت میکنه و خط و نشون میکشه و تهدید میکنه که اگه فضولی کنید فلان میکنم بهمان میکنم پدرتون را درمیارم……
که یهویی ترررررررقققققق
ناگهان صدای وحشتناکی سکوت کلاس را در هم شکست.
یه نفر با نوک پا سامسونت مرا انداخته.
سامسونت بعلت سنگینی و اینکه فلزی است صدای وحشتناکی ایجاد میکنه.
خانم معلم گوشم را گرفت و از جا بلندم کرد و با تمسخر پرسید: فکر نمیکنی کلاس را اشتباهی اومدی؟
تو الان باید کلاس چهارم بنشینی، اینجا چکار میکنی؟ بچه ی کدوم محله هستی؟
خیلی عصبانی شدم، هر لحظه در حال تحقیر شدن هستم.
صدام را کلفت کردم و با تشر گفتم؛ نخیر، کلاس پنجم شاگرد ممتاز شدم، بچه ی کفیشه ام.
: تو که بچه ی کفیشه ایی، چرا با این سر و وضع اومدی مدرسه؟ آدم فکر میکنه بچه کامبیزی!!!!
۳ زنگ داشتیم و حسابی کلافه شده بودم.
زنگ تفریح، زنگ کلاس، در همه لحظات مورد اذیت و آزار همکلاسها قرار گرفتم.
روز بعد،
پیراهن رانگلرRwangler، آستینها تا آرنج بالا زده
شلوار لی Lee آبی
کفش اسپورت (اون زمان دو نوع کفش اسپرت بنامهای بوت Boot و رون Rewen وجود داشت که هم بندی بودن هم بی بند و ساخت کشور چین و بسیار ارزان قیمت)
یه دونه دفتر ۴۰ برگ که لوله شده بود تو دستم و یه دونه خودکار بیک.
آماده برای هر نوع دعوا و درگیری!!!
حالا باید بهشون نشون بدم بچه ی کفیشه یعنی چی.
همکلاسیها تعجب کردن، به هوای روز قبل یه نفر اومد جلو و خواست اذیت کنه دوتا مشتش زدم و انداختمش روی زمین و نشستم روی سینه اش.
چند نفر پریدن وسط و جدامون کردن.
یهویی نظر همه نسبت بهم عوض شد.
یواش یواش شیطونیهام بحدی مورد پسند همکلاسها قرار گرفت که سردسته ی عده ای از اراذل و اوباش شدم!!!
گاهی هم طراح بعضی از فضولیهای جمعی بودم….
یکی از همکلاسها اسمش حبیبه، صورتش مملو از کک مکهای قهوه ایی رنگ.
اکثر اوقات، وقتی دخترها از کنارمون رد میشن با تعجب نگاهش میکنن و سئوال میکنن. حبیب هم فی الفور جواب میده ماست سیاه خوردم اینجوری شدم.
اون روزها دوشیفت میرفتیم مدرسه، هم صبح هم بعداز ظهر.
بعداز ظهر با حبیب داشتیم میومدیم مدرسه، تو کوچه ی کنار درمانگاه لام سی از لای شمشادها یه قورباغه درشت درختی جهید بیرون. حبیب گرفتش، یه کاغذ از وسط دفترم کندم و بسرعت یه پاکت درست کردم و قورباغه را گذاشتیم توی پاکت.
متولد خاک پاک کفیشه
بعد از قبولی درکلاس پنجم برای ثبت نام در مدرسه راهنمایی گرفتار مشکل شدیم. مدرسه راهنمایی پسرانه ایی که نزدیک کفیشه است، مرکز بچه های شیطون به معنای واقعی کلمه است. یه مدرسه ی بسیار بزرگ بنام قاضی نوری. بچه ها براش شعر ساخته بودن؛ قاضی گدا با دله اش خدا زده تو کله اش […]
لینک کوتاه : https://farhangjonoubonline.ir/?p=689
- نویسنده : عزت الله نصاری
- ارسال توسط : farhangjonoubonline
- منبع : روزنامه فرهنگ جنوب
- 50 بازدید
- بدون دیدگاه
















